تبليغاتX
ودیگرهیچ
گذشته چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 7:13
 

هنوز به نوشتن ۸۸ عادت نکردیم که همین روزا.... باید بنویسیم ۸۹

امیدوارم چیزایی رو که امروز میتونیم بنویسیم برای فردایی نذاریم که نشه نوشت...

نوشته شده توسط فرزین  | لینک ثابت |

"هابل" یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 15:27
 

·         باز هم جوگیر شدم، ایندفعه به اصرار "زهرا"، هرچند با خودم قرار گذاشته بودم دیگه برای رفتن به سینما جو گیر نشم و تا حد امکان فیلمی تخصصی تر از "خروس جنگی" و "چشمک" نبینم ولی ایندفعه نشد، اتفاقات پشت سرهم طوری افتاد که وقتی وارد سینما شدیم، نزدیک ترین ساعت اکران، "خاک آشنا" بود، فیلمی از جنس "خانه ای روی آب".

از دفعه قبلی که تسلیم جو شدم و وقت و هزینه رو حروم "اخراجی های2" کرده بودم، هنوز با سینما مشکل داشتم، اما از همون لحظات اولیه آغاز فیلم حس غریب قدیمی به سراغم آمد، یاد آشنای ناشناخته، غربتی نافهمیدنی و فضاسازی در مکانی بی ارتباط، اصرار بر تصاویر بسته در محیطی باز که همه و همه یادآور پیچاپیچ ذهن درهم و برهمی است از اندیشه های شگرف، اصرار بر انتقال حجمی فزاینده در زمانی کوتاه آنهم با زبانی برش خورده از تیغ سانسور که حتی زبان ایهام را نیز الکن کرده است.

از کلافهای کاموای پیرزن "خانه ای روی آب" تا صدای گنگ غار"خاک آشنا" ومحشرجاری در آن و نگاره های کشیده بر بوم که به گفته آفریننده اش بیانگر ذهنیت اوست و چه مغشوش مینماید، از غیب شدن متهمین درون غار درحضور "استوار اطمیشی" و حضور بی اثر "بابک" و از همه چیز جاری در فیلم که به حکم ایجاز کوتاه شده بودند، هیچ نفهمیدم.

غریب مینمود ولی قریب، قریب به آنچه از پرده نقره ای در ذهنم جاری بود، به ایجاز به اعجاز و همین غریب بودنش مایه قربت است از اولین فیلمی که بدون ضرورت همراهی خانواده در سینمایی قدیمی دیدم:"شعله" تا زمانی که اولین فیلم دغدغه ساز "هامون" را هشت بار دیدم و باز نفهمیدم چرا "علی عابدینی" در دسترس نبود چرا دریای هامون اینقدر ابری بود و چرا "حمید هامون" به خودش بد و بیراه میگفت، سالها گذشت و بعد سریعتر، "سرب" را بخاطر "هادی اسلامی" اش دوست داشتم نه به خاطر "کیمیایی" اش و اینکه میگفت: هرچه میخواهی باش، باش، ولی آدم باش. از "عروس" تنها بوی سرمایه ستیزی اش تند بود و از سینما کریستال آن دوره و عصرجدید رویایی که جاودانه ترین خاطره آن پانزده ساعت انتظار برای دیدن "رقصنده با گرگها" در سرمای بهمن ماه و در نهایت به وصال درسکانس 12 تا 3 صبح انجامید ودر نهایت به چرتی مخوف در سالن سینما و بعد "تارکوفسکی" مهربان که به من لذت نفهمیدن را خوب چشاند "ایثار" ش را نفهمیدم و لذت بردم، از "نوستالژیا" اش خاموش شدن های مکرر شمع در دست و بازگشت به ابتدای مسیر برای دوباره برافروختنش را و از "سولاریس" هم فضای پیچیده اش را هیچ نفهمیدم و چه دوست داشتنی بود و چه شعفی داشت نفهمیدن آداب محل پاراجانف در "رنگ انار" و بعد از این همه، "اوبلوموف" چقدر محقر به نظر می رسید که چیزی برای نفهمیدن نداشت.

کشف بعدی "کوروساوا" بود و "یوجیمبو"ی عزیز در فضای دوست داشتنی سینمای مرحوم شهرقصه و "راشومون" اش که فهمیدم فهمیدن نیاز نیست، مهم وجود موجود است و ... پرده نقره ای بود که افول می کرد و کم کم نفهمیدم که چرا نفهمیدنیها رو به زوال رفتند و چرا "عصرجدید" که روزی سرشار از "چاپلین" بود به "مأموریت آقای شادی" رفت و پرده نقره ای به صفحه سیاه و آپارات به دی وی دی.

·         از بین خبرهای سیاه و سفید این روزها خبری بود که جای نفهمیدن زیاد داشت، تکان دهنده بود، گزارشی بود از جدیدترین عکسهایی که توسط "تلسکوپ فضایی هابل" پس از نصب و ارتقاء کیفیت دوربین های جدید آن، از فضای کیهان شکار شده بود. خبر خیلی کوتاه ولی تکان دهنده بود: عکسهایی از تشکیل و انهدام کهکشانها ، تا اینجا چیز غریبی نبود، مهم این بود که این تصاویر از وقایعی هستند که میلیونها سال پیش اتفاق افتاده اند و نور با سرعت سیصدهزار کیلومتر در ثانیه با طی میلیونها میلیون کیلومتر، اخیراً به این تلسکوپ رسیده اند. باورم نشد. این یعنی مستنداتی از آفرینش. از آنسوی ماوراء. از جهانی که درهزاران ذهن نمی گنجد از فرط بزرگی. از درکش عاجزیم. آنهم جزیی از نفهمیدنی های شیرین است و شاید تمامی این شکوه درجزیی از پیچ و خم دنیای جاری در ذهن "سولاریس" میگذرد که نفهمیدم. هردو از یک مقوله اند خارج از درک ذهن. "هابل" تلسکوپی است جهت کشف نادیده ها از دوران آفرینش و ذهن دنیایی است برای آفرینش دوران.

·         سپاسگزار استاد شهبازیان هستم که یکی از آثار جاودانه او، شعر شاعر "کوچه" را جاودانه ساخت و از "ماهور" نوایی ساز کرد و صدای "استاد" در اوج و فرود آن:

من با سمند سر کش و جادویی شراب
تا بی کران عالم پندار رفته ام
تا دشت پرستاره ی اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یادها ...
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد.

"پرکن پیاله را"

نوشته شده توسط فرزین  | لینک ثابت |

غبار امید سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 8:39
 

روز غبار آلودی است، از آن غمناک تر فضای شهر است که بوی کهولت می دهد.

همه جا سرشار از خالی است حتی خیابانهایی که تا دیروزها مملو از امید بود و وقار.

حتی دورادور پارکها و سینماها هم تحرکی نمی بینی جز نشاط کودکانی که بی قید دیروز و بی خیال فردا از سرسره ها سرازیرند و بر تاب، بر باد!

پدران و مادران، با کهولتی تاریخی، در حاشیه نشسته اند و گاه خود را مشغول استکانی چایی و نخی سیگار نموده اند و گاه مبهوت هبوط.

در این فضای سنگین و مسکوت که به اثری انتزاعی بیشتر می ماند تا به محیط تلاش، کودکی را می بینی در شصت سالگی با نشاطی سرشار، که بساطی کوچک را بر لبه محیط بازی بچه ها چیده و بیشتر از اینکه به دنبال رسیدن به قوت لایموتی از قبل این بساط باشد، به دنبال رسیدن به نشاطی است که احتمالاً در دوره کودکی از آن بی بهره بوده، موج لذت را میشود از نگاه شادمانه او به تفنگ آب پاشی که به عنوان نمونه کار در دست گرفته و می پاشاند، دید.

انگار تمامی ادوات بساط خود را بارها امتحان کرده و به کودکانی که برای خرید این وسایل به او مراجعه می کنند نکات ظریفی را پیشنهاد کرده و حد اقل یک بار، آنها را برایشان آزمایش می کند و یادآوری می کند: "اگه مشکلی داشت بیار اینجا تا برات عوضش کنم"

شادی بازی های کودکان را با بازیچه هایی که فروخته است،  تماشا می کند و با برق لذتی در نگاه به دنبال پرواز پره از دسته و یا پاشش ذرات آب از تفنگ های آبی، در شادی کودکانه موجود، شریک می شود.

با دقت مراقب چاله ایست که متصدیان پارک چند روز است علیرغم تذکر ایشان، اصلاحش نکرده اند و قبل از نزدیک شدن هر دوچرخه سواری چون دوستی مهربان، به دوچرخه سواران گوشزد می کند و از تکرار بارها و بارهای این مطلب شاد می شود که کودکی را از آسیب رهانده است.

شاید عقربه زمان برای همه ساکن مانده و در فضای تصویر ، تنها متحرک اوست، و حرکات تند کودکان در این فضای تصویری،  در کنار شادی های بی حد او، چیزی جز آرایش صحنه به شمار نمی روند.

صدای شاد او، فضای گنگ تصویر را می شکند و این شادی نماد امیدی است که او در دل دارد و ای کاش مستدام باشد و برقرار.

نوشته شده توسط فرزین  | لینک ثابت |

درکوچه سار شب یکشنبه چهاردهم تیر 1388 9:21
 

باز هم از سایه:

در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند

يكي زشب گرفتگان چراغ بر نمي كند
كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند

نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند

دل خراب من دگر خراب تر نمي شود
كه خنجر غمت از اين خراب تر نمي زند

گذر گهي است پر ستم كه اندرو به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند

چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات
برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمي زند

نه سايه دارم و نه بر بيفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسي تبر نمي زند

نوشته شده توسط فرزین  | لینک ثابت |

این یک پست نیست! یکشنبه هفدهم خرداد 1388 8:57
 

اگه گفتی چی تو چی توزه!؟!؟!؟!

 

اگه تو ندیدی، من هم ندیدم ....... و دیگر هیچ!

 


 پ.ن.۱: از این پستی که حتی پست هم نبود، فقط هیچ! باقی موند، ...

 

نوشته شده توسط فرزین  | لینک ثابت