تبليغاتX
ودیگرهیچ
گمشده یکشنبه هجدهم بهمن 1388 8:54
بسوی تو چو پر زدم،

به هر کجا که سر زدم،

شرح تو را ورق زدم،

در هَوَست نَفَس زدم،

رنگ تو را قلم زدم،

نقاب بر قـــَمَر زدم،

به خون دل، شِکَر زدم،

به سینه ام تَــبَر زدم،

زیرِ جَبَل زِبَر زدم،

"فغان، درین سرای غم، سپیده سر نمی زند"


نوشته شده توسط فرزین  | لینک ثابت |

سپند شنبه دهم بهمن 1388 23:3

مسیر برگشتو طوری انتخاب کردم که شبا تو راه برگشت، باوجود چهار تا چراغ قرمز،  کمترین ایستو داره.

چراغ اوّل و چهارمو، از بریدگی راستگرد میپیچم، بی هیچ توقفی.

چراغ سوم هم هنوز کشف نشده، نه توسط گُلی ها نه تمبکی ها، نه آدامسی ها، چراغشم طوریه که از فاصله دور میشه تنظیم کرد، بدون توقف ازش گذشت!

اما چراغ دوم، معمولاً حدود بیس ثانیه طولشه که پنجاه-پنجاه به سبزش میرسم!

اون شبِ به نسبت سرد هم مث بقیه برگشتا، بی توجه به ساعتی که از یازده شب گذشته بود و آرینایی که آسوده! تو صندلی پشتی خوابیده بود، مشغول گپ،  به بیست ثانیه قرمز رسیدیم.

پسر بچه ده دوازده ساله نحیفی با قوطی سوراخدار معروفش و پوششی بسیار سبک، که احتمالاً دو سایز ازش کوچکتر بود، در مسیر نگاهم، چشم به چشم شد به فاصله یک وجب پشت شیشه.

داخل قوطی خالی بود، حتی خاکستری هم باقی نمونده بود ولی همچنان در دست پسرک میچرخید به قصد کوری چشم حسود!

به فاصله بین ما خیره شده بود، نزدیکتر شد، از اون فاصله چرکی صورت و دست و لباساش بدجوری تو ذوق میزد.

مطابق معمول، کمی شیشه رو پایین کشیدم و از خرده اسکناس های توی جا سیگاری، یکی بهش دادم، بد شانسیش صد تومنی بود!

یکدفعه نگاهش بکار افتاد و با درنگی بر موجودی کف دست، نگاه سردشو حواله ما کرد و ملتمسانه گفت: یه چیزی بدین تا برم چیزی بخورم!

از خودم بدم اومد و از اون صد تونی بی ارزشی که بهش داده بودم.

یه اسکناس دیگه بهش دادم به خیال اینکه دوهزاریه و وقتی گرفت، فهمیدم هزاریه، نمیدونم اون اونشب تو بدشانسی بود یا من حواسم پرت.

قبل از اینکه من بتونم بهش بگم که صبر کنه تا براش عوضش کنم، با سرعت عجیبی که از اون جسم نحیف یخ زده بعید به نظر می رسید، به سمت پیاده رو روبرو دوید.

چراغ سبز شده بود و در حال حرکت، تنها تابلوی ساندویچی ای رو تو آینه دیدم که شبحی  به سرعت برق، داخل اون می شد.

نوشته شده توسط فرزین  | لینک ثابت |

برف سه شنبه ششم بهمن 1388 15:5
بالاخره اومدی!

میدونستم که بالاخره میای، نمیدونستم کی میای!

از همه پرسیدم، نمیدونستن کجایی.

دیر اومدی، ولی بالاخره اومدی!

رنگ سفیدتو دوس دارم، رنگ نوره، نه هاله نور که از خود نور.

اولش که اومدی نفهمیدم چی اومده، ولی کم کم ... اگه بمونی ... میفهمم.

بمون.

جدی میگم ... بمون.!

برف زمستونی!


بعدش: ایندفعه رو هم رَکَـــب خوردیم!

نوشته شده توسط فرزین  | لینک ثابت |

گپ شنبه سوم بهمن 1388 18:10

سگ زرد، دمشو لای پاش گذاشت و در رفت، صدای ترمز قطار در گوش شب پیچید، تفنگ دسته نقره ام داد و بیداد، کلاه قرمزی هستم، ترسیدم مبادا از پشت بوم بیفتم و از اسب افتادم.

نردبونی که به کناره دیوار تکیه داده بودم و مطمئن بودم از اون، از پایین سُر خورد و شد اونیکه نباید میشد. گفت: کجا خوش است، گفتم: ناکجا آباد.

لذت میبرم از افکار پریشونی که مث فریم های ریز ریز یه فیلم سوپر هشت قدیمی، بریزیشون تو یه قلک قدیمی، درشو کلید کنی بدی دست بچه بازیگوشی که شریعتی میگفت و بخوای ازش خوب همش بزنه، کلیدشو هم قورت بدی، بعد درشو با پُتک بشکونی و اگه چیزی باقیمونده بود بدی همون بچهه بهم بچسبوندشون، هرجور خواست، بعد از اون تاریکخونه قدیمیا که تو کارتون پودر رختشویی، بچه بودیم میساختیم، اکرانش کنی (با زور لامپ 6 ولتی که با چند تا باتری روشن میشدن!)، یه آقایی (یا خانمی) از این بچه معروفای الانو که فیس و افادشون تو مایه عینک کیارستمیه، بیاری تا با این دوربین دی وی های خیلی ادونس، از اکرانت دیجیتال بگیرن و بدی دست ممد ! پخش کننده اینتر ناش! تو دو تا از این جشنواره جک و جواتای فیلم، پخش کنه و سه چار تا ناقد متناقض! هم دست و پا کنی از این مجله و اون سایت و از رها و معلم و بیرنگ و عمو پررنگ و یوگی و دوستانو و بروبکس هم دهوت کنی تا به حساب بانکیشونو چِک کنن! ... اونوقت حالشو میبری و مهروف میشی، دو سه سفر هم با این هنرفیش فیشه میشه ها بری اونور آبا فرش نایین قرمزو گز کنی، دوتا قلمبه سلمبه رنگی مُد روز هم لیچار، بار این شفکه مفکه ارتــفاطات کنی و تو فیس و افاده بوک کنی ، هی از سر دلتنگی و دو دره بازی شاهکارتو تقدیم بنده بیچاره داغون داخل گُربِــهه کنی ... میشی بچه جغله مهروف!

آخرشم نفهمیدیم این گربهه ایرونی بود تهرونی بود این برو بکس تو زیرزمینا چیکا میکردنو یارو احمقه !! از اون طبقهه چرا پرید و .... بیخیال... مُرد!


نوشته شده توسط فرزین  | لینک ثابت |

ملغمه شنبه نوزدهم دی 1388 17:34


1-دیروز، شبی به یاد یاران بوده است!

امروز، دلم مثـــــال باران بوده است.

فردا که به اندیشــــه خود برگردم

اندر نِگَهَم، گُنَه هزاران بوده است!

2-"کاش" دوست داشتنی ترین کلمه ایست که با آن نا آزموده ها را می آزماییم.

3-یعنی، کِی میخواد برف بیاد؟

4-Inbox Outlook  ام پُر شده! حتی حوصله نگاه کردنشونو هم ندارم! به یک نظافتچی سایبر!! نیازمندم.

چقد این ایمیل "علت قایق دو موتوره" رو برام فرستادن! معلومه همه اهل دلن.

5-آقا...، این فیلم "BABEL" هم چند باره دیدنش بد نیست، حال منفی مبسوطی رو اُستاد میکنه،.... جهان سومی های بدبخت!

6-کسی از "منوچهر آذری" خبر داره؟ از معدود بازمونده های برنامه مرحوم!! "صبح جمعه با شما"، صدای این خانم پریچهر بهروان رو که تو رادیو پیام میشنوم، یاد "احمد شیشه گران وسعید توکل " میافتم! خدا  بیامرزه : نوذری، مهرپرور، مقبلی، امیرفضلی، دیهیم، .... و برو بکس با حال اون برنامه رو.

!


نوشته شده توسط فرزین  | لینک ثابت |